
نام داستان:خانه ی وحشت،House of Horrors
نوع داستان:ترسناک
نویسنده:سارا
شخصیت های داستان:ساراح،رزا،جیم
شاید شما با خوندن این داستان بگید هیچ ترسناک نیست و میتونست از این ترسناک تر هم باشه
اما شماها میتونید خودتون رو جای شخصیت های داستان بذارید
اینطوری بهتر میتونید اتفاقایی که توی داستان بیفته رو درک کنین وداستان جذاب تر به نظرتون برسه
واسه خوندن این پارت 1از داستان به ادامه مراجعه کنید

مثل همیشه از تنهایی حوصلم سر رفته بود با اینکه تنهایی بخشی از زندگیم بود
دیگه تحمل نداشتم حتی واسه یک روز اینجوری زندگی کنم
یاد خاطراتم با رزا باعث شد بعد از مدتی لبخند روی لبام نقش بگیره
دلم واسش خیلی تنگ شده بود رفتم سمت لب تاپم تا واسه رزا پیامی ارسال کنم تا آدرس جدیدم رو بهش بدم
شاید با حضور دوباره اون روحیم تغییر میکردو زندگیم واز یک نواختی نجات میداد
تو این مدتی که نبود حسم نسبت به همه چی عوض شده بود
شبیه یه آدم تخس و یه دنده ی خودخواه شده بودم
با اینحال باز امید داشتم بشم همون دختر شاد دوران دبیرستان
به نظر سرو وضعم آشفته بود رفتم جلو آیینه دستی به موهام کشیدم
امروز خیلی سرحال بودم که این واسم یه امتیاز بود به خودم نگاهی انداختم و لبخندی زدم
گوشیم زنگ خورد ... آه صاحب خونه بود
گوشی و جواب دادم مثل همیشه به غرغراش گوش دادم و فقط حرفاشو تایید کردم
وبعد از اتمام حرفاش تلفن رو قطع کردم ... نگاهی به ساعت کردم نزدیک چهار بود
رفتم آشپزخونه و یه عصرونه مختصر خوردم و رفتم سمت زیر زمین تا کمی اونجارو مرتب کنم
تو این مدت که اومدم اینجا هنوز وقت تمیزکردنش پیش نیومده بود
فکر کنم امروز روز مناسبی برای نظافت اینجا بود ... دیوارو وسایل تمامش پراز غبار و تار انکبوت بود
وسایل اظافه ی خودم هم همینجوری گذاشته بودم کنار وسایل صاحب خونه تا بعد مرتب کنمشون
بهتر بود امروز که یادی از رزا کرده بودم اول نگاهی به آلبوم عکسای یادگاری خودم و اون مینداختم
فکر نکنم وقت زیادی میبرد آلبوم رو بالای کمد گذاشته بودم کاش دم دست بود
نگاهی به اطرافم انداختم یه چهارپایه کهنه توجه منو به خودش جلب کرد اون و برداشتم و گذاشتم کنار کمد
و ازش رفتم بالا بازم دستم نرسید بدنم و بیشتر کشیدم تا بهش نزدیک شم
صدای چوب های کهنه ی چهارپایه به صدا در اومدن با سعی و تلاشی که کردم تونستم دستم رو به آلبوم برسونم
یه حسی بدی داشتم انگار یکی از پایه ها شکسته بود
آه خدای من مثل اینکه درست بود خواستم که خودمو کنترل کنم که چهار پایه از زیر پاهام رد شد و افتادم
منتظر قسمت های بعد این داستان باشیدوبا خوندن این داستان مارو همراهی کنید
| محمدحسینی | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| به به سلام خوبی آجی؟؟؟ قسمت اول داستان عالی بود خیلی خوب صحنه هارو بازگو کرده بودی البته هنوز تو این قسمت سکانس ترسناک نداشت که عادیه تو اوایل داستان عالی بود ادامه بده خودت میدونی من طرفدار اینجور داستانام موفق باشی پاسخ:سلام داداش مرســـــــی ، بعله هنوز ترسناک نشده مرسی خدا رو شکر که طرفدارشی خخخ مرسی یوووووو همچنین داداش |
| آقای هلو بپر تو گلو | [Comment_Time] - دوشنبه 08 دی 1404 |
| nice sara پاسخ:مرسی اگه دوس داشتی داستانو باقیشم هر وخ تونستی بخون خوشال میشم |
سارا جون عالی بود.لطفا بقیشو بنویس.
راستی اگه میشه یکم لحنشو تغییر بده،ینی یکم خودمونی تر بشه.
پاسخ:مرسی نوشتم باشه چشم